
نیمه جانی بر کف کوله باری بر دوش مقصدی بی پایان قرن ها پشت افق سحری سرگردان که در آن آتش کم نور نگاهی تنها سینه ساکت صحرای سحرگاهی را مثل یک آینه رو به برهوت پی سوسوی نگاهی دیگر بی ثمر می کاود وحشتنی بیگانه در سراپای وجود لذتی پر آشوب پای محراب سجود در دل ویرانی،xa0آخرین دلخوشیم چشم ویرانگر توستxa0 خسته از جنگیدن آخرین فرصت صلح عشق عصیانگر توست xa0 کاش غیر از من و تو هیچ کس با خبر از ما نشود نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز نوبت بازی دنیا نشود .......
ادامه مطلب